فرق قطره و سنگ - گاهی ...

فرق قطره و سنگ - گاهی ...

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند

اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !

 

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم ،فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.

 

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.

اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.

 

در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد.

گاهی لازم است کوتاه بیایی

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست و عبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی

ولی با آگاهی و شناخت آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

جهت دریافت آخرین مطالب سایت در ایمیل خود ، در خبرنامه عضو شوید
مطالب پیشنهادی

ویدیو کوتاه و زیبا با موضوع شاد زندگی کنید - مثبت اندیشی و خوش بینی - راز موفقیت

کلیک کنید

مثبت اندیش باش تا کامروا باشی
آموزش کامل و کاربردی مثبت اندیشی
به سمت زندگی خوب تغییر کنید

کلیک کنید

۱۱ دیدگاه
  1. avatar
    چقدر اب شبیه منه یا شایدم من شبیه ابم ولی خلاصه چه خوبم من خخخخخخ شوخی کردم .مطلب خیلی زیبای بود خیلی خیلی خیلی :-)))لبخند یادتون نره . خخخخ
    • avatar
      ادای من رو در میاری؟ :)))
      لبخند یادت نره :)
      ان شالله همیشه اینطوری خندان باشی :)
    • avatar
      اره 
      خیلی قشنگ بود 
    • avatar
      سپاس
  2. avatar
    آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود:
    اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت. قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم.
    بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند : پاریس!! خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود. گفتم حرف اش را هم نزنید.
    بعد قرار شد کلودیا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد. قبول کردم. حالا کلودیا- همین که کنارم ایستاده است - مدام می گوید خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد. با سرطان و تصادف. کلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمی دانند.
    "پرسه در حوالی زندگی" به روایت مصطفی مستور،
  3. avatar
    ️مترسک:من مغز ندارم، تو سرم پر از پوشالِ.
    دوروتی:اگه مغز نداری پس چه جوری حرف میزنی؟
    ️مترسک:نمیدونم ... ولی خیلی از آدمها هم هستن که بدون مغز یه عالمه حرف میزنن...
    • avatar
      اره
      و این ادم ها چقدر تحمل کردنشون سخته
  4. avatar

    ترسیده ای؟
    از که؟
    از جهان؟
    من جهانت
    از گرسنگی؟
    من گندمت

    از بیابان؟
    من بارانت
    از زمان؟
    من کودکیت
    از سرنوشت؟
    من هم از سرنوشت می ترسم...

  5. avatar
    برسان سلام ما را,به رفوگران هجران
    که هنوز پاره ی دل,دو سه بخیه کار دارد..
    حسین_دستاویز
  6. avatar
    اگر فکر میکنی‌ روز‌هایت ، روز‌هایمان آرام خواهد گذشت و بی‌ تلاطم ، اشتباه کرده ای.
    آسمان عشق آبی است ولی‌ آفتابی نیست . عادت به کویر که داشته باشی‌ می‌دانی شب‌هایش سرد است ولی‌ پر ستاره.
    و اگر فکر میکنی‌ عاشق ، عشقش را که داشته باشد دنیایی را دارد ، اشتباه کرده ای.
    آدم عاشق ، تنهاترین است . چه در کنار یار ، چه در خیال یار ...
    و اگر فکر میکنی‌ از ظرافت گل که گفته باشی‌ ، از لطافت عشق گفته‌ای ، اشتباه کرده ای
    دست‌های عاشق خار را عزیزتر دارد تا عطر خوشِ باغچه ، که گاهی‌ درد تنها یاد آور بودن است.
    و اگر فکر میکنی‌ عشق جوان می‌‌آید و پیر میرود ، اشتباه کرده ای
    که عاشق زود می‌‌میرد و جوان که عشق‌های آرام ، دیر بلوغند و کشنده . چه بسیارند پیر‌های عاشق و چه اندک عاشقانِ پیر
    و اگر فکر میکنی‌ برایِ عشق حدی نیست ، اشتباه کرده ای
    که عشق را مرز‌ها می‌‌سازند و مرز‌ها را عشق . هنوز ندیده‌ام عاشقی را آزاد و آزادی را عاشق
    و اگر فکر میکنی‌ این واژه‌ها برای صلح آمده اند ، باز اشتباه کرده ای
    که من ... با این عشق ... آتش به خانه ات آورده ام

    .
    حسین_دستاویز
  7. avatar
    چه نسبتی با هم دارید؟
    نسبت عکس
    خب یعنی چی؟
    یعنی مثلِ عکسِ رخِ مهتاب که افتاده در آب، در دلم هست ولی بین من و او فاصله هاست.
    حسین_دستاویز
ارسال نظر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
زندگی، یعنی عشق فرصت همراهی با، امید است درک همین اکنون است وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم رسم پذیرایی از تقدیر است یعنی تکاپو یعنی هیاهو شب نو، روز نو، اندیشه نو یعنی حرکت و امید