۷

یک اعتراف سنگین - بی رحم‌ترین موجود دنیا

یک اعتراف سنگین - بی رحم‌ترین موجود دنیا

یک لحظه به سن خود شک کردم، بعد از چند سال در حال محاسبه روزهای سپری شده خود بودم، که حس کردم در حال اشتباه هستم و این اشتباه را به خستگی شب موکول کردم، سراغ دوستی رفتم که بسیار دقیق بود و سپس با نگرانی پرسیدم

"من وارد ۲۴ شده‌ام یا ۲۵؟"

در حالی که منتظر پاسخ او بودم، در این انتظار به صدها فکر فرو رفتم و گفتم یک زمان نگوید از آن چیزی که هراسانم. صدای دوست آمد، نگران و دلواپس گوش و چشمم را تیز کردم، و او گفت:

"۲۵ سال و ۱ روز سن توست"

ناگهان ترس تمام وجودم را پر کرد، ذهنم آمیخته از بهت و حیرت شد و در کسری از ثانیه، تمام گذشته‌ام را گذر کردم تا زمان‌هایی که دوستم به اشتباه حساب کرده بود را پیدا کنم و به او بگویم “اشتباه می‌کنی”، ولی گویا من خبری از گذر زمان نداشتم، و همینطور خبر نداشتم که دوستم معلم ریاضی است. درحالی که پذیرای این حرف نبودم در حال حساب و کتاب عمر خود بودم ولی او بسیار دقیق بود و آب پاکی را به دقت روی دستانم ریخت. من در دنیای غفلت خود، هنوز به ۲۵ لبخند میزدم و میگفتم حالا حالاها دوری از من، بســـــــــــــیار دوری، ولی دیروز فهمیدم او نه تنها دور نیست بلکه گذر هم کرده است، همانند رعد و برقی خشن و سنگ دل و بدون اذن ...

برای اولین بار در زندگی‌ام نگرانی در بالا رفتن سن را با تم استرس مزه میکردم، طعم‌ش تلخ بود،‌ اگرچه با چندبار قورت دادن به عمرش پایان دادم ولی حس تلخی آن در ذهنم باقی‌مانده بود. گویا من در عالم دگر بودم، اصلا چگونه از ۲۲ به ۲۴ رسید که بخواهد اکنون ۲۵ شود؟

دوست داشتم همیشه در ۲۲ بمانم. میدانم ماندن یعنی مرگ، ولی نمی‌شود کمی آرام‌تر بروی؟ میدانم تو حتی معنی دوست داشتن را نمیدانی، بگذار برایت بگویم که من دوست داشتم در ۲۲ بمانم و برای این دوست داشتنم بسی شب و روز تلاش کردم، همانند عاشقی که گذر عمرش را حس نمی‌کند، من هم متوجه گذر تو نشدم. در این مدت‌ها تمام دغدغه ذهنم آن بود که از تمام فرصت‌ها استفاده کنم حتی امسال فقط ۱ عید را به فراغت دادم. نمی‌گویم ثانیه‌ای تو را، از دست ندادم ولی می‌توانم باشهامت بگویم برایت که، روزی را از دست ندادم، من که تو را از دست ندادم تو چرا عمر مرا دست به سر می‌کنی؟

من بی‌رحم‌تر از تو چیز دیگر ندانم، من هر چه بیشتر از تو می‌جویم، تو بیشتر از من، عمرم را می‌خوری. این را دوست ندارم، چطور می‌توان تو را متوقف کرد؟ نمی‌توانم بی‌تحرک باشم و از سمتی نمی‌توانم این گذر عمر را بپذیرم. در عالمی که من به تو چنان بها می‌دادم این بود نتیجه بهای من؟

تو حتی به حرف‌های من گوش نمی‌دهی، حتی الان، حتی در اوج دعوایمان بی‌اهمیت فقط گذر می‌کنی، تو از چه جنسی هستی نمی‌دانم، در عجبم هم از تو و هم از خود که چگونه غافل تو گشتم. گرچه از تو دلخورم ولی، درس‌های خوبی هم دادی، که مهم‌ترین آن این بود هر چه هر که گوید، باز گذر می‌کنی.

 

درد و دل‌های این بنده حقیر است و تاریخ اعتبار این دلخوری‌ها تا فردایی بیش نیست، چراکه می‌دانم تلاش‌های فردای من بیشتر از امروز خواهد بود، و گذر زمان نیز پابه‌پای من در رکاب است و گویی دوست ندارد عقب بماند :)

 

پوریا آریافر

۶ – ۳ - ۱۳۹۷

در روزی بسیار نزدیک همه ما دستانمان از دنیا کوتاه خواهد شد و گدای چند صلوات از انسان های روی زمین می‌شویم، پس من هر شب برای بازدیدکنندگان سایتم صلوات میفرستم، یعنی برای تو که این متن را میخوانی، حال می‌شود تو هم برای من بفرستی؟ :)
جهت دریافت آخرین مطالب سایت در ایمیل خود ، در خبرنامه عضو شوید
۷ دیدگاه
  1. avatar
    منم گاهی اوقات به گذر عمر فک میکنم و اینکه خیلیییییییی زود میگذره، ان شاءالله که باقی عمرتون رو لحظه به لحظه حس کنید و ازش به بهترین نحو استفاده کنید و ازش لذت ببرید و هیچ حسرتی باقی نمونه و عاقبت بخیر بشید.
    میشه به ابدیت و جاودانگی که درپیش داریم نگاه کنیم اون موقع شاید حالمون بهتر شه:)
    • avatar
      ممنون و همچنین شما :)
      اره نکته خوبی بود
    • avatar
      :)
    • avatar
      اره
  2. avatar
    منم همیشه موقع تولد درگیر اینم با بقیه سر و کله بزنم که مثلا من وارد 20 شدم بیست رو پر نکردم که...

    هرسالش همینطوری میگذره
    چقدر بیرحمه واقعا..


    راستی اون پست که درباره اشتیاق برای کار مورد علاقه و این صحبت ها بود رو نمیذارین؟


    از طرف یک بلاگر پر رو:)
    • avatar
      اره
      والا یادم نمیاد، میشه بیشتر راهنمایی کنید تا یادم بیاد درباره چی میخواستم پست بذارم؟

      ممنون :)
  3. avatar
    من ۱۹ سالمه در تمام لحظات این۱۹ سال خندیدم و دیگرانم همراه خودم خندوندم از گذر زمان مثل خیلیا که حسرت میخورن نیستم بلکه یه لبخند بزرگ میاد روی لبم چون تمام لحظات زندگیم پر از خاطرات باهم بودن و باهم خندیدنه
    درواقع اکثر فامیلامون همینجوری هستن و هیچ وقت از گذر زمان گله نکردن
    به جز یه قسمتش که پدر بزرگمون فوت شد که همه
    حالمون خیلی بد شده بود وهنوزم با یاداوریش حالمون بد میشه(دخترداییم در مسابقه ذهن زیبای من این واقعه تلخ رو تعریف کرده(داستان خانم زهرا ربانی در مسابقه ذهن زیبای من)
    الان شاید فکر کنین حتما هیچ غمی نداشتیم که زندگی بدون حسرتی رو گذروندیم ولی به هیچ عنوان اینجوری نیست اصلا من معتقدم بخاطر مشکلات بزرگی که داشتیم باعث شد به رشد شخصیتی برسیم و واقعا خدا رو شاکرم بخاطر تمام مشکلات زندگیم ارزو میکنم نه تنها شما بلکه تمام مردمان ایران به جایی برسن که از گذر زمان حسرت نخورن و عشق رو با تمام وجودشون تجربه کنن(عشق خود و خدا)
    :) :) :) :) :) :) :)
    • avatar
      بسیار عالی
      عع پس اشنا هستید، بله داستان خانم ربانی عالی بود
      خلاصه حرف شما این پست میشه که منم قبول دارم :)
      ان شالله و ممنون به خاطر نظر پرانرژی، بازم سر بزنید
  4. avatar
    زهرا ربانی
    سلام روزتون پر حاصل
    وقتی بچه بودم دوست داشتم زود تر بزرگشم چون فکر میکردم بزرگترا هیچ مشکل و سختی نمیکشن یادمه وقتی 7 سالم بود با تمام وجودم ارزو کردم زودتر ده سال دیگه برسه که من بزرگ بشم الان که بزرگ شدم و اون ده سال رسیده میبینم خیلی بیشتر باید تلاش کنم و سختی بکشم
    به قول محمدرضاگلزار هر سنی هر دهه ای جذابیت های خاص خودشو داره
    گذر زمان یه جاهایی خوبم هست مثلا زمانی که یه عزیزی رو از دست میدین این گذر زمان هست که باعث میشه به زندگی عادی برگردی و طرز تفکرتو عوض کنی زندگیتو بتونی بسازی...
    • avatar
      سلام
      درسته و موافقم
ارسال نظر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
زندگی، یعنی عشق فرصت همراهی با، امید است درک همین اکنون است وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم رسم پذیرایی از تقدیر است یعنی تکاپو یعنی هیاهو شب نو، روز نو، اندیشه نو یعنی حرکت و امید
کانال تلگرام در بیان دنبال کنید