۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان کوتاه زیبا» ثبت شده است
    • داستان زیبا کوهنورد - ایمان به خدا

      داستان زیبا کوهنورد - ایمان به خدا

      داستان زیبا کوهنورد

      یک روزی یک کوهنورد خیلی ماهری تصمیم می گیره تنهایی، قله‌ی یکی از بلندترین کوه‌ها رو فتح کنه ، بالاخره آماده میشه و وسایل شو با خودش بر می‌داره و از خانوادش خداحافظی می‌کنه و شروع میکنه از کوه بالا رفتن .

    • 20 دلاری یک سخنران مشهور - داستان آموزنده

      20 دلاری یک سخنران مشهور - داستان آموزنده

      داستان آموزنده

      20 دلاری یک سخنران مشهور:

      یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد
      او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟
      دست ها بالا رفت. او گفت: من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.

    • داستان طنز گاو و گوسفند

      داستان طنز گاو و گوسفند

      داستان طنز گاو و گوسفند

      ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﮔﺎﻭ ﭘﺎﺵ میشکنه ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺑﻠﻨﺪﺷﻪ ، ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﮏ ﻣﯿﺎﺭﻩ .

      ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﮏ ﻣﯿﮕﻪ : " ﺍﮔﻪ ﺗﺎ 3 ﺭﻭﺯ ﮔﺎﻭ ﻧﺘﻮﻧﻪ ﺭﻭﻯ ﭘﺎﺵ ﻭﺍﯾﺴﺘﻪ ﮔﺎﻭ ﺭﻭ ﺑﮑﺸﯿﺪ "

      ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ اینو میشنوه و میره پیش گاو میگه : ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ :(

    • داستان زیبا و آموزنده - انتظار

      داستان زیبا و آموزنده - انتظار

      داستان زیبا و آموزنده

      روزی حکیم پیری در راه مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود. علت ناراحتی او را پرسید.

      مرد پاسخ داد: ای حکیم در راه که می‌آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. توقع و انتظار چنین رفتاری را از او نداشتم.

      حکیم گفت

    • داستان - برای یک دستمال قیصریه ای را آتش می زند

      داستان - برای یک دستمال قیصریه ای را آتش می زند

      داستان آموزنده 

      پسری پیش مردی که دکان علاقه بندی داشت کار می کرد. این پسر که هنر نداشت و کاری بلد نبود، یک وقت به سرش می زند که زن بگیرد. هر طوری بود برایش دختری پیدا کرده و به اسم او کردند، یک روز علاقه بند دکانش را به پسر سپرده بود و خودش به خانه رفت. اتفاقاً‌ نامزد پسر به در دکان علاقه بند آمد و بعد از سلام و احوال پرسی چشمش به پارچه ها و دستمال های قشنگی که در دکان بود افتاد. از پسر خواست یکی از دستمال ها را به او بدهد. پسر گفت:

زندگی، یعنی عشق فرصت همراهی با، امید است درک همین اکنون است وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم رسم پذیرایی از تقدیر است یعنی تکاپو یعنی هیاهو شب نو، روز نو، اندیشه نو یعنی حرکت و امید
کانال تلگرام در بیان دنبال کنید